غزل چاه کنعان
ماه مصرم، در حجاب چاه کنعان ماندهام-
شمع خورشیدم، نهان در زیر دامان ماندهام-
از عزیزان هیچکس خوابی برای من ندید-
گر چه عمری شد که چون یوسف به زندان ماندهام-
هیچکس از بیسرانجامی نمیخواند مرا-
نامهٔ در رخنهٔ دیوار نسیان ماندهام-
نیستم نومید از تشریف سبز نوبهار-
گرچه چون نخل خزان، از برگ عریان ماندهام-
هر نفس در کوچهای جولان حیرت میزند-
در سرانجام غبار خویش حیران ماندهام...-
گر چه در دنیا مرا بیاختیار آوردهاند-
منفعل از خویش، چون ناخوانده مهمان ماندهام-
بهر رم کردن چو آهو راست میسازم نفس-
سادهلوح آن کس که پندارد ز جولان ماندهام-
میرساند بال و پر از خوشه صائب دانهام-
در ضمیر خاک اگر یک چند پنهان ماندهام...-